تبليغاتX
هفته نویس
واقعا چه فرقي ميكند بين بي پولي براي خريد  و نبودن چيزي براي خريدن كه در هر دو حالت ما ناتوانيم و يك طرف ماجرا كم است.
گفت هرچه در دارم را پاي خريد كتاب دادم.شده ام مثل صادق هدايت.كاش همه ميشديم مثل او...او هدايت شده بود .
فكر را راحت تر از شكم ميتوان پروراند.اما چه كنيم كه لذت خوردن و ريدن از پرورش فكر بيشتر به جانمان چسبيده.نداشته هاي جسممان بيشتر رخ مينماياند.

در دوراني زندگي ميكنم كه خيلي چيز ها كم است. گويي كه اگر بود هم باز چيز هاي ديگري نبودش حس ميشد.اين رسم زندگي توله هاي چموش آدم و حواست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط محمد قاسمی |

شهر سنگي.زندگي در كنار مردمان عجيب و غريب و هم قريب.نگاه هاي سردسربي كه در  انتها ي آن همه چيز  گم شده.خيابان هايي كه به  بن بست ميرسند و اين همه عجله براي رسيدنها.من روي اين كره خاكي چه كار دارم كه بايد حتما انجام بدهم.وقتي آخر ماجرا معلوم است.
اي كاش ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5 توسط محمد قاسمی |

    روزهای به ظاهر زیبای بهاری برای من چندان رقبت انگیز نیست.و هر روز مثل روز قبل با تکرار بیمزه اش به پایان میرسد.آنقدر که میل و رقبتی به نوشتن جفنگیات همیشگی ام که در کله پوکم مثل مگس ها توی شیشه بالا و پایین میپرند هم ندارم.تنها یک مطلب مرا خرسند میکند .آخر این بازی جبری مرگ است و دیگر مهم نیست که مرگ پایان است یا آغاز.خوب است که هست.شاید بتوان با مرگ،خستگی این کار اجباری را رفع کرد یا در کنار حوری های موعود  یا در قعر جهنم ودر کنار مخلوقات نیم سوز خورده.باز هم فرقی نمیکند .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 توسط محمد قاسمی |

۱/از کودکیم با عدد ۱۲+۱ مشگلی نداشتم.اما روز ۱۲+۱ به در برام هیچ وقت روز خوبی نبوده.تا اسمش میاد تصویر آسمان مستعد رگبار و ملت اقل منقل به دست ٬ رو چمن یادم میومده.امسالم که همین جوری شد.کرخت و سست با چند شماره از مجله شهروند امروز و چند تا کتاب جامانده دست علی به سمت خانه مان در کرج راه افتادم.

۲/مسیر ایستگاه صادقه تا گلشهر با احتساب نقوص فنی همیشگی مترو حدود ۴۵دقیقه است.نکته جالب اینکه در راستای خدمات رسانی بهتر به مسافران نوروزی و از همین حرفا٬قطار فاصله ۵۰ متری ایستگاه گلشهر را ۲۰ دقیقه ای طی کرد!!!نمیدونی یا میدونی که چه حالی میده وقتی احساس میکنی وسط مدرنیته ای اما هیچ کس نیست که جوابتو بده یا ازت معذرت خواهی کنه.قشنگتر اینجاس که هیچ شماره پاسخگویی برای گیر افتادگی ها و عصبانیت های مسافران این پدیده نادر حمل و نقل در هیچ کجا وجود ندارد.

۳/کلاً کرج هوای خوبی دارد اما اصلا احساس نمیکنید که در نزدیک شهر اخلاق(تهران)زندگی میکنید.چون که گربه ها فقط در تهران کارمند شهرداری شدند و خدمات جمع آوری و تفکیک از مبدا و ... را انجام میدهندو ظاهرا شهرداری کرج به علت خوبی هوا تعطیل است. احتمالا پلاک ساختمان شهرداری کرج ۱۲+۱ است وگرنه چه علتی هست که کسی کاری نکند؟وظیفه خدمات شهر داری در کرج به عهده خداست!!!

۳/راننده های تاکسی کرج از مقامات مسوول وحشتناک راضی هستند چون کسی به کارشان کاری ندارد و آنها همه کار میکنند جز حمل و نقل مسافر.دربستی٬خدمات فروش بنزین و ... از حدود غروب آفتاب هم همه در منازل نزد منزل مشغول  تولید دکتر مهندس های آینده هستند. در این مورد با تهران مشترکیم.فکر کنم سیستم تاکسیرانی هم توسط خود خدا اداره میشود یا اینکه  تاکسیرانی هم با ۱۲+۱ ارتباط قریبی دارد و گرنه...

ضمناً:سینما هم رفتیم با علی بزرگیان.مردم آمده بودند تا بخشی از این لغویات(تعطیلات)خود را با دیدن فیلم های نوروزی بگزرانند.و این مهم منجر بوجود آمدن صف شدواین مطلب هیچ ربطی به فیلم ها ندارد.مردم کار دیگه ای ندارند.علی خوشحال شد(به خاطر استقبال مردم) ولی هردوی ما ضایع شدیم چون بلیط به ما نرسید!!ما حدودا نفر ۱۲+۱ بودیم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:23 توسط محمد قاسمی |

امسال عید مثل سالهای خیلی قبلی بود که دوست داشتم دوباره تکرار بشه.به خاطر همین مثل قدیما ساده و بی آلایش با اتوبوس به سمت مشهد راه افتادم.محل اسکانمان هم یک حسینیه بود. در کنار یه سری از آدمهایی که همیشه دوسشون داشتم هر چند که تا قبل از اغاز بحث در مورد سیاست باهم خیلی خوبیم.امسال هم مشهد بگیر و ببند های امنیتی خودش رو مثل همون سالها داشت.به خاطر مراسم دیدار یار(سخنرانی رهبری در صحن جامع رضوی).فارغ از همه جا و همه کس تو کوچه پس کوچه های اطراف حرم مشغول پرسه زدن بودم.دنبال خدمات اسکان نوروزی میگشتم برای مادر و خانواده  که خوب...تو همون کوچه پس کوچه ها بود که ازم کارت ورود به محل مراسم رو خواستند و من هم گفتم : ندارم و بعد هم می بایست محل رو برای تردد عزیزانمون باز میزاشتم.

شب شد همه رفته بودند و فقط من بودم و دو میلیون و پانصد هزار زائر.امکان تردد از اطراف حرم برای همه به راحتی میسر نبود (البته این بار به خاطر ازدحام جمعیت).من و تعدادی از همان دوستانم تصمیم گرفتیم که از زیر میله ها رد شویم.تا اینجای کار امریست به نسبه طبیعی(البته در شرایط ناچاری).اما بعد از گذر از آن محل مذکور مامور امنیت جان و مال و ناموس نکته مهمی را یادآور شد که بعد از عصبانیتم برایم زیبا جلوه کرد و آن هم این بود که:شما لیسانس هم بگیرید باید درشکه چی بشید!!!!در ذیل این مطلب استنباط های خودم رو براتون مینویسم:

۱کشور به درشکه چی لیسانسه احتیاج داره و ما بعد از تحصیل بیکار نمیمانیم.

۲میبایست رشته مدیریت درشکه هم در سیستم آموزشی لحاظ بشه.

۳.درشکه هنوز در سیستم حمل و نقل در کشور شانه به شانه سایر خدمات ایفای نقش میکنه.

۴ما هنوز به اصالت خویش در سیستم حمل و نقل وفاداریم.

۵پلیس خستگی خود را با مردم  و با شلیک متلک رفع میکند.

۶متلک خوردن از پلیس دردناک تر از کتک خوردن از بقیه است.

۷کسی از ما به خاطر اینکه به پلیس چیزی نگفتیم تشکر نکرد.

۸از زیر میله رد شدن مساوی است با انتصاب در سمت درشکه چی.

۹او شغل فعلیش را به رخ ما درشکه چی های آینده کشید.

۱۰هر حالت دیگری ممکن است.

لازم به ذکر است که این مقام عالی رتبه پلیس استوار دوم بود!!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:36 توسط محمد قاسمی |

از رونق افتادیم.نه کسی سراغ ما رو میگیره نه ما سراغ کسی رو میگیریم.فعلا به خاطر مشغله ای که دارم نوشتن برام سخت شده.اما از دغدغه هام کم نشده.این روزا با روزهای قبلم فقط این فرقو داره که با خستگی بیشتری به مردم نگاه میکنم.کاری که همیشه دوست دارم.

بعدم اینکه همینجوری عیدتونم مبارک.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:31 توسط محمد قاسمی |

خ یلی خسته ام.این روزا عین روزگار پیری داره سخت و کند میگذره.دلم میخواست بهونه ای بود برای سال نو .کاش علت این همه اشتیاق رو برا نو شدن و میدونستم. اما دوست دارم فقط نگاه کنم به ولع زنها موقع خرید و نگاه خسته مردهای شهر به دور بر.شایدم زنها.کاش مال خودمون میشدیم .فعلا که هوای دل سرده و کله هم مثل همیشه پوک.خوشبختانه فقط تعداد نمیدونم هام از سال پیش بیشتر شده.خدارو شکر.واقعا جای سوال داره برام که آخه مگه...خسته شدم از بس حرف زدم و مثلا تحلیل کردم.حرفای دانشگاهی.تو تاکسیی،اتوبوسی،رسانه ای،مینیبوسی،صف گازی،کل عمری...

هی.خدا.

شبتون بخیر.حتی اگه روز خوندینش

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:20 توسط محمد قاسمی |

سلام

اول اینکه دوست نداشتم اولین مطلب این وبلاگو با خبر مرگ زمستونی تنها خالم شرو کنم اما چه کنیم مرگ رو هم خیلی ها جزو زیبایی های دنیا حساب میکنن.مثل من.تنها قصه بعد از مرگ گلایه های آدمها از خودشون و بی وفایی های زنده بودن هاشونه و بعدهم اشکی از روی نمیدونم خجالت یا درد یا شراکت در غم.اما پایان زندگی دنیایی یه آدم آغاز جنگ و تنهایی زنده هاست‌.حرفهایی از جنس آدمهای زنده که کمترین سنخیتی نه با مردن٬نه با مرده٬ونه با هیچ چیز دیگر دارد.

دوم مردم غالبا"از مرده ها میترسند اما واقعیت ترسیدن از آدم های زنده است مرده که کاری به کسی نداره برادر من!

سوم جشنواره فیلم فجر امسال نمیدونم چه حال و هوایی خواهد داشت .وقتی یاد صف های عریض و طویل سالهای مادر و مسافران و ناخدا خورشید می افتم رفتن به جشنواره در این سال و زمانه ٬با دیدن برنامه های مناسبتی جعبه جادو هیچ تفاوتی نمیکنه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط محمد قاسمی |

سلام

خوش امدید

وبلاگ  سلام به خاطر حال و هوایی که خودم براش تعریف کرده بودم بهم اجازه نمیداد که هر مطلبی رو توش بنویسم.اما اینجا یه مقدار دستم باز تره. سلام هم به قوت خودش باقیه.

اومدم که بنویسم...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط محمد قاسمی |